
Friday, January 30, 2009
Thursday, January 22, 2009
وصال
نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای است
گاهی در بهتی زیبا غرق می شویم که در آخر
حتی فاصله دو درخت هم در وصالشان محو می شود
تا
وصل ممکن شود با آنکه فاصله ای هم هست
گاهی در بهتی زیبا غرق می شویم که در آخر
حتی فاصله دو درخت هم در وصالشان محو می شود
تا
وصل ممکن شود با آنکه فاصله ای هم هست
عکاس : علک
مکان : درفک
Thursday, January 15, 2009
Wednesday, January 07, 2009
خرافات

تنها درخت کاشته شده توسط زرتشت به علت شیوع خرافه پرستی و بخطر افتادن مذهب اسلام بخصوص حکومت اسلام از بیخ و بن کنده شد
در این رابطه تمام درختانی که بنوعی موجب گسترش خرافه پرستی هستند قطع شده اند و اگر تا حالا نشده اند بعداً حتماً میشن
اینجا ایران است
تنها کشوری مذهب مردمش از خود مردمش مهمتر است چه برسد به درختان مردمش
عکاس : علک
موضوع : درختی که تا الان دیگه مرده
Tuesday, December 30, 2008
Saturday, December 27, 2008
Tuesday, December 16, 2008
Thursday, December 11, 2008
تصویر مخفی
گاه مي پندارم ، باريتعالي هم عكاس استدر عكاسي پس از نوردهي فيلم ، تصويري روي فيلم نقش مي بندد كه ديده نمي شود ، اما وجود دارد . اين تصوير را ، تصوير مخفي مي نامند . تصوير مخفي تنها پس از تماس با ماده ظهور قابل رويت مي شود
و هنوز روز ازل نيامده بود . باريتعالي در بيكرانگي فضاي خالي و تاريك عالم خويش نشسته بود و به عظمت ناديده خود مي انديشيد و به يكتايي خود و به علايق خود و جایی براي عرضه خويش ، پس روح عالم را خواست روح عالم ، لوحي بود سفيد و پاك عاری از هر عیب
باريتعالي انديشيد كه چگونه تصويري از خويش بر روح عالم نقش كند كه خود خویشتنش باشد
در هنر نقاشي خويش شكي نداشت ، اما ظرافت وجودش ظريف تر از آن بود كه قلمي تاب كشيدنش را داشته باشد . پس عكاسي را امتحان كرد . هيچ دوربيني لازم نداشت ، چرا كه همه عالم اتاق تاريكي بود وروح عالم فيلم ،
باريتعالي انديشيد كه چگونه تصويري از خويش بر روح عالم نقش كند كه خود خویشتنش باشد
در هنر نقاشي خويش شكي نداشت ، اما ظرافت وجودش ظريف تر از آن بود كه قلمي تاب كشيدنش را داشته باشد . پس عكاسي را امتحان كرد . هيچ دوربيني لازم نداشت ، چرا كه همه عالم اتاق تاريكي بود وروح عالم فيلم ،
تنها يك نور ، يك فلاش
BIG BANG
عالم خلق شد و باريتعالي در هفت روز همه چيز را آفريد . و تصوير باريتعالي بر روح عالم نقش بست
تصوير باريتعالي مخفي بود
و باريتعالي سالها ،هر روز در تابش خورشیدش ، بارش بارانش و وزش بادش اكسير ظهورش را بر آدميان عرضه مي كند
تنها يك« تو » كم بودي تا تصوير باريتعالي را ظاهر كني
BIG BANG
عالم خلق شد و باريتعالي در هفت روز همه چيز را آفريد . و تصوير باريتعالي بر روح عالم نقش بست
تصوير باريتعالي مخفي بود
و باريتعالي سالها ،هر روز در تابش خورشیدش ، بارش بارانش و وزش بادش اكسير ظهورش را بر آدميان عرضه مي كند
تنها يك« تو » كم بودي تا تصوير باريتعالي را ظاهر كني
عکاس : علک
Tuesday, December 02, 2008
Monday, November 17, 2008
Sunday, August 10, 2008
این آدمهای معمولی

یه بشقاب برنج و اضافه کاری
سبد گوجه رو پرت کرد یه طرفی و به سمتم اومد .
- اقای مهندس یه بشقاب برنج هست من بخورم . بخدا تا 10 شب گوجه می ریزم .
یه نگاه به ساعت کردم ، هنوز 2 ساعت از وقت ناهار نگذشته بود که اسماعیل همچین خواهشی داشت .
- اسماعیل اگه حالت خوب نیست بگم حسین بیاد گوجه بریزه و تو برو خونه
با ترس یه قدم عقب رفت و بلند بلند گفت :
- نه بابا ! خسته چیه ! من گشنم .
- آهان ! امروز ناهار برنج نبود تو سیر نشدی ! اخه رشتی تو اگه یه روز بهت برنج ندن میری که .
- ها . اخه بدون برنج آدم سیر نمیشه . از نون شب مهمتره برنج .
و بعد خنده ای کرد و دندون های چند ماه مسواک نکرده اش معلوم شد
آشپز رو صد کردم و گفتم اگه از برنج دیروز چیزی مونده بده اسماعیل بخوره . اون هم اشاره کرد که هست .
10 دقیقه هم نشده بود که اسماعیل با چشمایی که برق می زد از آشپز خونه در اومد و در حالی که با دستای بازش به ساعت ده اشاره می کرد به سمت حسین که داشت جای اون گوجه خالی می کرد رفت .
سبد گوجه رو پرت کرد یه طرفی و به سمتم اومد .
- اقای مهندس یه بشقاب برنج هست من بخورم . بخدا تا 10 شب گوجه می ریزم .
یه نگاه به ساعت کردم ، هنوز 2 ساعت از وقت ناهار نگذشته بود که اسماعیل همچین خواهشی داشت .
- اسماعیل اگه حالت خوب نیست بگم حسین بیاد گوجه بریزه و تو برو خونه
با ترس یه قدم عقب رفت و بلند بلند گفت :
- نه بابا ! خسته چیه ! من گشنم .
- آهان ! امروز ناهار برنج نبود تو سیر نشدی ! اخه رشتی تو اگه یه روز بهت برنج ندن میری که .
- ها . اخه بدون برنج آدم سیر نمیشه . از نون شب مهمتره برنج .
و بعد خنده ای کرد و دندون های چند ماه مسواک نکرده اش معلوم شد
آشپز رو صد کردم و گفتم اگه از برنج دیروز چیزی مونده بده اسماعیل بخوره . اون هم اشاره کرد که هست .
10 دقیقه هم نشده بود که اسماعیل با چشمایی که برق می زد از آشپز خونه در اومد و در حالی که با دستای بازش به ساعت ده اشاره می کرد به سمت حسین که داشت جای اون گوجه خالی می کرد رفت .
Wednesday, July 16, 2008
Wednesday, July 09, 2008
Sunday, June 29, 2008
Wednesday, April 30, 2008
Sunday, March 30, 2008
بلور زندگی
زندگی هم مثل این بلورها ، زیر پرتو الهی زیبا
می درخشند
زندگی هم مثل این بلورها هر روز باید
تمیز شوند
زندگی هم مثل این بلورها زود
می شکتتد
مکان : بازار عتیقه فروش ها
عکاس : علک
Saturday, January 26, 2008
صخره ها و دریا
Tuesday, November 13, 2007
Tuesday, May 15, 2007
تکه اي از آسمان
Subscribe to:
Posts (Atom)















